زندگانی

زنده , زندگی , زندگانی , زنده بودن,,,,,,, هستی و نیستی

9 مرداد هم تموم شد و رفت

 

تولدم بود

 

یادش بخیر

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1393/05/14ساعت 1:28 توسط احسان| |

سلام سلام سلام

 

خوبید دوستان ؟

 

دیروز وبلاگم تولد 8 سالگیش بود

 

چه زود گذشت

نوشته شده در یکشنبه 1393/04/15ساعت 16:49 توسط احسان| |

شانس یکبار در خونه آدم رو میزنه…

ولی بد شانسی دستش رو از رو زنگ ور نمیداره…

بدبختی هم که کلید داره هر وقت بخواد رسما میاد تو !

 

_______________________________

زمان گذشت بدون توجه به چیزهای کوچکی که کم هم نبودند

چیزهای کوچکی که حداقل می توانستند تحمل کردن زندگی را آسان تر کنند

گاهی فرصت نبود

گاهی حوصله

و من خیلی دیر این را فهمیدم

خیلی دیر

هر چند که شاید هنوز هم پشت این همه سیاهی

کسی ، چیزی پیدا شود که نام من را از یاد نبرده باشد

 

__________________________

بوســـه اسم است، چون عمومی است

فعل است، چون هم لازم است هم متعدی

حرف تعجب است، چون اگر ناگهانی باشد طرف مقابل را مات و مهبوت میکند

ضمیر است، چون از قید انسان خارج نیست

حرف ربط است، چون ۲ نفر را به هم متصل میکن !

 

_____________________________

 

این نوشته شعر نیست 

بسیار هم جدیست ...

آنان که بیشتر دوستشان داری

بیشتر دچار سوء تفاهم با توند

بی آنکه بخواهی و بدانی،

بیشتر می رنجانیشان

بیشتر می رنجانندت

بیشتر به یادشان هستی 

ولی ...

کمتر عشق می گیری 

کمتر عشق می گیرند !

چشم به هم می زنی و می بینی عزیزترین ها

با یک برداشت نادرست از هم

هر روز از هم دور و دور تر میشوند ...

غافل از اینکه بهترین روزهایشان

با قهر و دوری و نامهربانی می گذرد!

نوشته شده در یکشنبه 1393/04/01ساعت 17:25 توسط احسان| |

کوچیک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست

ولی مگه خدا هم گریه می کنه

چرا باید دل خدا بگیره!!!!

دوست داشتم زیر بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم

اشک خدا را تو یه کاسه جمع کنم

تا هر وقت دلم گرفت کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شم

آسمان که خاکس...تری می شد دل منم ابری می شد

حس میکرم که آدما دل خدا رو شکستند

و یا از یاد خدا غافل شدند

همه می گفتند باران رحمت خداست ولی

حس کودکانه من می گفت خدا دلش گرفته و

از دست آدم بدا داره گریه میکنه

نوشته شده در یکشنبه 1393/03/18ساعت 11:57 توسط احسان| |

 
مردي که تورا دوست داشته باشد تنت را عريان نميکند بانو!!

بلکه لباس عروس بر تنت ميکند...

بفهم عشق اگر واقعا عشق بود

لذت آن بوسه بر پيشاني خيلي بيشتر از لب دادن بود...

اگر عشق واقعا باشد همان دستانت را که ميگيرد

حتي براي يک لحظه ديوانه ات ميکند

و از برق چشمانم مست ميشوي

احتياج به هم آغوشي و همخوابي نيست ...

اگر عشقت مردانگي داشته باشد

از دوري يکديگر هم لذت ميبريد

چون مطمن هستي جايت

در ميان قلبش ثابت و دست نخوردني ست!!

لازم نيست هر روز هفت قلم آرايش کني

که مبادا خوشکلتر از تو دلش را ببرند ،

خيالت تخت است که

تو باهمان قيافه و خود واقعي ات حاکم ذهن او هستي....

اين مطمن بودن از رابطه يعني

باليدن به خود و افتخار کردن به سرنوشت ؛

که يه مرد توي زندگي داري

تاهميشه تکيه گاه است

و يقين داري که تنها انتخابش توي زندگي

تو هستي و بس

نوشته شده در چهارشنبه 1393/03/07ساعت 17:46 توسط احسان| |


کاش هر روز جمعه بود و

دلتنگیهایم را گردن غروبش مى انداخت


___________

نمى دانم چه رابطه ایست

بین نبودنت با رنگ ها

دلتنگ تو که میشوم

زندگى ام

سیاه مى شود!

____________

چه سر به راه است

دلتنگی را میگویم
 
از گوشه ی دلم جُم نمیخورد

____________

لعنت به همه ي حس هاي ششم دنيا

كه فقط بدهاش درست از اب درمياد...

نوشته شده در چهارشنبه 1393/02/24ساعت 4:5 توسط احسان| |


آدمهايى هستند در زندگيتان

نمي گويم خوبند يا بد

چگالى وجودشان بالاست

افكار

حرف زدن

رفتار

محبت داشتنشان

و هر جزئى از وجودشان امضادار است

يادت نمي رود

هستن هايشان را

بس كه حضورشان پر رنگ است و بسیار "خواستنى

ردپا حك مي كنند اينها روى دل و جانت

بس كه بلدند "باشند

اين آدمها را، بايد قدر بدانى

وگرنه دنيا پر است از آن ديگرهاى

بى امضايى كه شيب منحنى حضورشان، هميشه ثابت است

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1393/02/22ساعت 17:42 توسط احسان| |

وااااای از روزی که ار دل نرود هر آنکه از دیده رود

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

دلم عجیب تنگ شده

برای تمام لحظاتی که

دلت عجیب برای من تنگ میشود

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

دیدی وقتی شیشه ماشین ضربه ای میخوره

ترک میخوره و میشکنه ولی از هم نمی پاشه !

این روزها همان شیشه ام

خورد و تکه تکه ....

از هم نپاشیده ام ، اما شکسته ام

 

نوشته شده در جمعه 1393/02/19ساعت 12:57 توسط احسان| |

امروز به اين نتيجه رسيدم که خدا من و به محبوبم نرسوند

نوشته شده در شنبه 1393/02/13ساعت 17:47 توسط احسان| |

وای که چه حسی داره وقتی

یه فرشته ای رو چند سال دورا دور

و بعضی وقتا در نزدیکی ببینیش و

توی تمام این مدت دوستش داشته باشی

ولی حتی نتونی

دستش و بگیری و باهاش قدم بزنی و راحت صحبت کنی

ولی

بعد از یه مدتی به آرزوت برسی

دستاش و توی دستات بگیری

باهاش قدم بزنی

صحبت کنی

با خیال راحت و بدون ترس توی چشماش نگاه کنی

بارها و بارها........... 

دوستت دارم  و با زبون و چشم و عمل بهش بگی

و بعد از کلی ماجراها ی جور وا جور

با کلی اتفاقات مختلفی که به وجود اومده

بدونی که زندگی کردن بدون اون برات = مرگه

و از خدا بخوای که همیشه در کنار هم باشیم

ای خدایا ...................

همه مخلوقاتت رو به آرزوشون برسون

احسان و به محبوبش برسون

نوشته شده در پنجشنبه 1393/02/11ساعت 2:55 توسط احسان| |

احمقانه ترين خاصيت گذر زمان اينه كه :

يه روزي ميشيني

از روزايي كه ميخواستي فقط تموم شه تعريف ميكني و ميگي:

يادش به خير!!!

نوشته شده در دوشنبه 1393/02/08ساعت 3:24 توسط احسان| |

گرفتاری من اینه

که قلبی مهربون دارم
شکستیش بارها

اما

هنوز نام و نشون دارم

گرفتاریم از اینه که

خطا کردی و بخشیدم
یه عالم پیش چشمم بود
ولی تنها تو رو دیدم

 

تمام مشکلم اینه
که میمیرم بدون تو

عزیزم هستی و جونم آخه بسته به جون تو

و تنها خواهشم اینه
تو باشی در کنار من
میسازم با غم پاییز اگه باشی بهار من

میسازم با غم پاییز اگه باشی بهار من

 

هر جور میخوای دلم رو بسوزون
هر جور میخوای اسب دلو بتازون

خسته نمیشم عاشقم یه عاشق
همراز من شده گل شقایق

همراز من شده گل شقایق

 

کاش یه کمی هم بد بودم
سیل اشکامو سد بودم

کاشکی میشد منم مثل تو رنجوندنو بلد بودم

نه این که با رنگی پریده عاشق مستند بودم


هر جور میخوای دلم رو بسوزون
هر جور میخوای اسب دلو بتازون

خسته نمیشم عاشقم یه عاشق
همراز من شده گل شقایق

همراز من شده گل شقایق


نزد عاشق غم دل
بیش و کمش شیرینه

نغمه ی بانگ طرب
زیر و بمش شیرینه

بازی عشق و جنون
با همه ی سختی هاش

گر به مقصد برسه پیچ و خمش شیرینه

گر به مقصد برسه پیچ و خمش شیرینه


هر جور میخوای دلم رو بسوزون
هر جور میخوای اسب دلو بتازون

خسته نمیشم عاشقم یه عاشق
همراز من شده گل شقایق

همراز من شده گل شقایق

نوشته شده در سه شنبه 1393/01/26ساعت 16:38 توسط احسان| |


تـشـنـگـي بـهـانـه بـود آب را بـا لـيـوان تـو مـيـخـواسـتـم

__________________


ميداني رفيق...
وقتي دختري را فريب دادي..
قبل از اينکه به دوستات بگي چقد احمق بود...
زير لب به خودت بگو من چقد آشغالم..."

___________________

یه وقتایی باید رفت…!

اونم با پای خودت…!

باید جاتُ تو زندگی بعضی ها خالی کنی…!

درسته تو شلوغیاشون متوجه نمیشن چی میشه…!

ولی بدون…

یه روزی…

یه جایی…

بد جوری یادت می افتن که دیگه خیلی دیر شده خیلی


____________________________


عادت ...!
چه طعم ِ تلخی دارد
وقتی آن را با عشق
اشتباه بگیری .....!


____________________________

گفت:
تو را مي‌توانم بخوانم مثل يک كتاب باز!
و خيال كرد
هر كتابي را كه مي‌خواند
مي‌تواند بفهمد.

(اريش فريد)


نوشته شده در چهارشنبه 1393/01/13ساعت 4:16 توسط احسان| |

سلام سلام سلام


یه سلام به بزرگی سال 1393


دوستای گلم ایشالاه که سال خوبی و پیش رو داشته باشید

نوشته شده در سه شنبه 1393/01/05ساعت 1:36 توسط احسان| |

سلام سلام سلام


یه سلام نود و دو ، نود و سه یی


این سال به هر صورتی که بود گذشت ...


ایشالاه سال جدید سالی پر از موفقیت برای همه شما باشه


همیشه و هر حال شاد باشید


سال جدید رو پیشاپیش به همه دوستای گلم تبریک میگم

نوشته شده در چهارشنبه 1392/12/28ساعت 16:28 توسط احسان| |

بالاخره ياد ميگيري از يک دوستت دارم ساده 

براي دلت يک خيال رنگارنگ نبافي...

که رابطه يعني بازي و اگر بازي نکني مي بازي...

که داستانهاي عاشقانه از يک جايي به بعد 

رنگ و بوي منطق به خود ميگيرند...

که سر چهار راه با تهديد يک هوس شيرين چشمک مي زند...

ياد ميگيري که خودت را دريغ کني تا هميشه عزيز بماني...

که بايد صورت مساله اي پر ابهام باشي نه يک جواب کوتاه و ساده...

که وقتي باد مي آيد بايد کلاهت را سفت بچسبي 

نه بازوي بغل دستي ات را... 

روزي ميفهمي در انتهاي همه ي گپ زدنهاي دوستانه باز هم تنهايي.... 

و اين همان لحظه اي است که همه چيز را بي چون وچرا مي پذيري ...

با رويي گشاده و لبخندي که ديگر خودت هم معني اش را نميداني.... 

دير يا زود اين را ميفهمي...


نوشته شده در شنبه 1392/12/17ساعت 16:18 توسط احسان| |



تــــو كــﮧ مــــے دونــســتــــے مــن تــكــیــﮧ گــاه مــحــكــمــتــم

بــگــــو بــا مــن دیــگــــﮧ چــــرا دِ آخــــﮧ نــوكــرتــــم

مــن كــﮧ هــــر دقــیــقـَـم وابــســتــﮧ بــــﮧ دقــیــقــﮧ ے تــــو بــــود

مــن كــﮧ حـَـتــــے لــبــاس تـَـنــم بــــﮧ ســلــیــقــﮧ ے تــــو بــــود …


نوشته شده در شنبه 1392/12/17ساعت 16:16 توسط احسان| |

ما مبتلاییم

    یکی به حرف

یکی به درد

یکی به چشم

و دیگری به رقص نرم خاطرات،پیش چشم

 

نوشته شده در پنجشنبه 1392/11/10ساعت 20:33 توسط احسان| |

آب و هوای دلم آنقدر بارانیست

که رخت های دلتنگی ام را

مجالی برای خشک شدن نیست

اینگونه است که دلم برایت همیشه تنگ است . . .


_____________________________________


خیابانهای تنهایی دلی ولگرد میخواهد  

و آوازم بدون تو سکوتی سرد میخواهد

برایت مرده بودم تا برایم تب کند قلبت 

ولی حتی نپرسیدی دلت همدرد میخواهد ؟

________________________________

دوری از این دیده ، اما باز یادت میکنم 

حرمت این آشنایی فرش راهت میکنم

در فراقت ، غم حصار خنده هایم را شکست 

باز هم از انتهای دل صدایت میکنم . . .


نوشته شده در جمعه 1392/10/06ساعت 12:3 توسط احسان| |


سربازي پس از جنگ ويتنام مي خواست که به خانه بر گردد


سرباز قبل از اينکه به خانه برسد،از نيويورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:«پدر ومادر عزيزم ،جنگ تمام شده ومن مي خواهم به خانه بازگردم،ولي خواهشي از شما دارم.رفيقي دارم که مي خواهم او را با خود به خانه بياورم.» 

پدر ومادر او در پاسخ گفتند:«ما با کمال ميل مشتاقيم که او را ببينيم»

پسر ادامه داد :«ولي موضوعي است که بايد در مورد او بدانيد، 

او در جنگ به شدت آسيب ديده ودر اثر برخورد به مين يک دست و يک پاي خود را از دست داده است وجايي برايه رفتن ندارد و من مي خواهم که اجازه دهيد او با ما زندگي کند

پدر گفت :«پسر عزيزم،متأسفم که اين مشکل براي دوست تو به وجود آمده است .ما کمک مي کنيم تا او جايي براي زندگي  در شهر پيدا کند

پسر گفت : «نه من مي خواهم که او در منزل ما زندگي کند

آنها در جواب گفتند:«نه، فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسوول زندگي خودمان هستيم و اجازه نمي دهيم او آرامش زندگي ما را بر هم بزند بهتر است به خانه برگردي و او را فراموش کني.»

در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او ديگر چيزي نشنيدند

چند روز بعد پليس نيويورک به خانواده ي پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ي سقوط از يک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشي هستند

پدر ومادر او آشفته به طرف نيويورک پرواز کردندو براي شناسايي جسد پسرشان به پزشک قانوني مراجعه کردند.

باديدن جسد،قلب پدرو مادر از حرکت ايستاد.

پسر آنها يک دست و يک پا داشت.


نوشته شده در یکشنبه 1392/09/24ساعت 1:39 توسط احسان| |


يه روز يه گاو پاش ميشکنه ديگه نمي تونه بلند شه ، 

کشاورز دامپزشک مياره . 

دامپزشک ميگه:

" اگه تا 3 روز گاو نتونه رو پاش وايسته گاو رو بکشيد "

گوسفند اينو ميشنوه و ميره پيش گاو ميگه:

"بلند شو بلند شو"

گاو هيچ حرکتي نميکنه...

روز دوم باز دوباره گوسفند بدو بدو ميره پيش گاو ميگه:

" بلند شو بلند شو رو پات بايست"

بازگاو هر کاري ميکنه نميتونه وايسته رو پاش

روز سوم دوباره گوسفند ميره ميگه:

"سعي کن پاشي وگرنه امروز تموم بشه و نتوني رو پات وايسي 

دامپزشک گفته بايد کشته شي "


گاو با هزار زور پا ميشه..

صبح روزبعد کشاورز ميره در طويله و ميبينه گاو رو پاش وايساده 

از خوشحالي بر ميگرده ميگه:


" گاو رو پاش وايساده ! جشن ميگيريم


       گوسفند رو قربوني كنيد... "


نوشته شده در پنجشنبه 1392/08/30ساعت 1:33 توسط احسان| |


لمسِ تن تو

شهوت است و گناه

حتي اگر خدا عقدمان را ببندد

داغيِ لبت ، جهنم من است

حتي اگر فرشتگان سرود نيکبختي بخوانند

هم آغوشي با تو ، هم خوابگيِ چرک آلودي ست

حتي اگر خانه ي خدا خوابگاهمان باشد...


فرزندمان، حرام نطفه ترين کودک زمين است

حتي اگر تو مريم باشي و من روح القدس

خاتون من

حتي اگر هزار سال عاشق تو باشم ،

يک بوسه

يک نگاه حتي ـ حرامم باد

اگر تو عاشق من نباشي...


احمد شاملو


نوشته شده در پنجشنبه 1392/08/30ساعت 1:31 توسط احسان| |


فقــــط کــــه زخم هــــا نيستنــــد...!

گاهــــي کســــي

چنــــان نــــرم بــــه تنــــت دســــت مي کشــــد

کــــه جايــــش تــــا ابــــد روي پوستــــت مي مانــــد...



******************************


چند وقتيست هر چه مي گردم

هيچ حرفي بهتر از سکوت پيدا نمي کنم

نگاهم اما

گاهي حرف مي زند گاهي فرياد مي کشد

و من هميشه به دنبال کسي مي گردم

که بفهمد يک نگاه خسته چه مي خواهد بگويد...


******************************


روز اول خيلي اتفاقي ديدمت

روز دوم الکي الکي چشمهام به چشمت افتاد

هفته بعد دزدکي بهت نگاه کردم

ماه بعد شانسي به دلم نشستي

و حالا . . .

سال هاست يواشکي دوستت دارم

اين يعني تنهايي .


******************************


نزديک يعني گرماي نفسش گونه ات را گرم کند ...

غير از اين يعني دور ...


******************************


بــعضــي وقــتـا يــه چــيـزايــــي رو نـبـايـــد کــــــامـل نـوشــت ...!

بـــايــد ، ادامــــه اش رو ســـــــــيـر گـــريـه کــرد ..



******************************


سکـــــوت ميکنم

بگذار حرفـــها آنقدر يکديگر را بزنند تا بميرن ..


نوشته شده در پنجشنبه 1392/08/30ساعت 1:21 توسط احسان| |

هیچ انسانی دوست ندارد بمیرد، 
اما همه آنها دوست دارند به " بهشت " بروند...
اما ای انسانها... 
برای رفتن به " بهشت " ... اول باید مرد

نوشته شده در دوشنبه 1392/08/06ساعت 22:7 توسط احسان| |


مرد از زن خيلي تنهاتره !

مرد لاک به ناخوناش نميزنه که هروقت دلش يه جوري شد
 
دستشو باز کنه و ناخوناشو نگاه کنه و
 
ته دلش از خودش خوشش بياد !

مرد موهاش بلند نيست
 
که توي بي کسي کوتاهش کنه و
 
اينجوري لج کنه با همه دنيا!

مرد نميتونه وقتي دلش گرفت
 
زنگ بزنه به دوستش و گريه کنه و خالي بشه!

مرد حتي درداشو اشک که نه،
 
يه اخمِ خشن ميکنه و ميچسبونه به پيشونيش!

يه وقتايي ، يه جاهايي،
 
به يه کسايي بايد گفت : “ميم … مثلِ مرد !”

نوشته شده در دوشنبه 1392/07/01ساعت 23:26 توسط احسان| |


خدا و آرايشگر


مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت. در حال کار گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. 
وقتي به موضوع "خدا " رسيدند. آرايشگر گفت: من باور نمي کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟

 آرايشگر جواب داد: کافي است به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سرپرست پيدا مي شد؟ اگر خدا وجود مي داشت، نبايد درد و رنجي وجود داشته باشد. نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه مي دهد اين چيزها وجود داشته باشد.

 مشتري لحظه اي فکر کرد، اما جوابي نداد، چون نمي خواست جر و بحث کند. آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت. به محض اين که از آرايشگاه بيرون آمد، در خيابان مردي ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده. ظاهرش کثيف و ژوليده بود.

 مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت: مي داني چيست، به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند. آرايشگر با تعجب گفت: چرا چنين حرفي مي زني؟ من اين جا هستم، من آرايشگرم. من همين الان موهاي تو را کوتاه کردم.

مشتري با اعتراض گفت: نه! آرايشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هيچ کس مثل مردي که آن بيرون است، با موهاي بلند و کثيف و ريش بلند و اصلاح نکرده پيدا نمي شد.

آرايشگر جواب داد: نه بابا، آرايشگرها وجود دارند! موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نمي کنند.

مشتري تائيد کرد: دقيقاً ! نکته همين است. خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمي کنند و دنبالش نمي گردند. براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد

نوشته شده در یکشنبه 1392/06/03ساعت 23:52 توسط احسان| |

سلام بچه ها خوبين ؟

من مرداد ماه به دنيا اومدم كيا موافق هستن كه من اين خصوصيات و دارم ؟

بعضي از شما ها تا حدودي منو ميشناسيد . بهم ميگيد  مرسي


مشخصات کلی متولدین مردادماه:


پرمحبّت، متنفّر از دروغ، واقعا قدرتمند، ثابت قدم، عاشق شهرت، بسيار مغرور، سر حال و بشّاش، خودخواه و جاه طلب، بد پيله، خود بزرگ بين، مقتدر، مؤدّب، فعّال و کوشا، با ثبات و پايدار، قوي و با اراده، اهل معنويّات، خود نما، عاشق تعريف و تمجيد، با جرأت و شهامت، رهبر و فرمانروا، زود گول مي خورد، پر انرژي، بلند نظر، صدّيق و مهربان، سخاوتمند، وفادار، شجاع، علاقه مند به زندگي تجمّلي، لجوج، حساس، پر توقّع، پر تحمّل، دوستِ واقعي، يک پدر نمونه، بي ريا، رام شونده، داراي خشمي طوفاني، مدافع و پشتيبان اطرافيان، علاقه مند به موسيقي، بايد مورد ستايش قرار گيرد، کمي حسود، کار آمد، دست و دلباز و تا حدودي ولخرج، با گذشت ولي خودخواه، بدون کينه، فاقد بد ذاتي، خون گرم، ظريف کار، سريع الانتقال، خوش سيما و شکيل، هميشه تميز، يک دفعه و ناگهاني عصباني ميشود، بسيار مؤدب و مورد احترام مردم.

 

مردان مرداد:


يک شير ژيان و سرکش، يک عاشق پاکباز، يک دوست واقعي و يک پدر نمونه، بي عشق نمي‌تواند زندگي کند دل او از آئينه پاکتر و روشنتر است اما خشم او هم طوفاني هم سهمگين خواهد بود. اغلب آدمهاي کارآمدي هستند به نحوي که اغلب کارهاي منزل را شخصا و با مهارت تمام انجام مي‌دهند.

 

زنان مرداد:


باهوش، گرم و جذاب، شيک پوش، با شخصيت، خواهان تجمل، رياست طلب، دوستدار تعريف و تمجيد و کدبانو، در دوستان تاثير بسيار مطلوب بر جاي مي‌گذارد. مادري مهربان و صميمي که مي‌کوشد فرزندان خود را مستقل و داراي اعتماد به نفس بار بياورد.

 

 

افراد مشهور مرداد


محمود دولت‌آبادی (نویسنده ایرانی) ، علی حاتمی (كارگردان ایرانی) ، انوشیروان روحانی (آهنگساز ایرانی) ، عارف عارف‌كیا (خواننده ایرانی) ، شقایق فراهانی (بازیگر ایرانی) ، حسن جوهرچی (بازیگر ایرانی) ، داریوش فرضیایی"عمو پورنگ" (بازیگر ایرانی) ، منیرو روانی‌پور (نویسنده ایرانی) ، امین تارخ (بازیگر ایرانی) ، پوپك گلدره (بازیگر ایرانی) ، رضا صادقی (خواننده ایرانی) ، مهدی مهدوی كیا (فوتبالیست ایرانی) ، محمد خانی (استاد اینترنت)، داریوش ارجمند (بازیگر ایرانی) ، امین زندگانی (بازیگر ایرانی) ، آلدوس هاكسلی (نویسنده آمریكایی)، جورج والتر اسكات (نویسنده اسكاتلندی)، جان گالز ورثی (نویسنده آمریكایی)، جورج برنارد شاو (نویسنده انگلیسی)، دوروتی پاركر (نویسنده انگلیسی)، كارل گوستاو یونگ (روانشناس سوئیسی)، آلفرد هیچكاك (كارگردان انگلیسی)، موسیلینی (دیكتاتور ایتالیایی)، فیدل كاسترو (رهبر انقلابی كوبا)، ناپلئون بناپارت (پادشاه فرانسه) و لوسیل بال (كمدین آمریكایی)

 

birthdays.blogfa.com

نوشته شده در دوشنبه 1392/05/28ساعت 12:42 توسط احسان| |




گلی تازه به دنیا آمد

خار خندید و به گل گفت سلام

و جوابی نشنید

خار رنجید ولی هیچ نگفت

ساعتی چند گذشت

گل چه زیبا شده بود

دست بی رحمی آمد نزدیک،گل سراسیمه ز وحشت افسرد

لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید

صبح فردا که رسید

خار با شبنمی از خواب پرید

گل صميمانه به او گفت سلام...

گل اگر خار نداشت،

دل اگر بي غم بود،

اگر از بهر كبوتر قفسي تنگ نبود،

زندگي،

عشق،

اسارت،

قهر و آشتي هم بي معنا بود...

نوشته شده در یکشنبه 1392/05/20ساعت 23:39 توسط احسان| |

شجاعت یعنی چه؟


یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان 

به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که ''شجاعت یعنی چه؟'' 

محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود : 

''شجاعت یعنی این'' و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته بود ! 

اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود 

و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند 

فکر میکنید اون دانش آموز چه کسی می تونست باشه؟ 

                                                             دکتر شریعتی


نوشته شده در یکشنبه 1392/05/20ساعت 23:37 توسط احسان| |

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

 
هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.

آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:

- بهلول، چه می سازی؟

بهلول با لحنی جدی گفت:

- بهشت می سازم.

همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:

- آن را می فروشی؟!

بهلول گفت:

- می فروشم.


- قیمت آن چند دینار است؟

- صد دینار.

زبیده خاتون گفت:

- من آن را می خرم.


بهلول صد دینار را گرفت و گفت:

- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.

بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:

- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.

وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.

صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:


- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.

بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:

- به تو نمی فروشم.

هارون گفت:

- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.

بهلول گفت:

- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.

هارون ناراحت شد و پرسید:

- چرا؟

بهلول گفت:

- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!

نوشته شده در یکشنبه 1392/05/20ساعت 23:35 توسط احسان| |

Design By : Mihantheme