زندگانی

زندگانی
زنده , زندگی , زندگانی , زنده بودن,,,,,,, هستی و نیستی  
قالب وبلاگ
لينک بچه ها
 

 

♫♫♫

متاسفانه اینو یاد گرفتم نخندم
حتی بعد اینکه فاز گرفتم با یه جک
تا بلند خندیدم سریع محکم دستمو گاز گرفتم
فهمیدم که خوب بودن من بازتاب نداره
وجدان تا آخره این داستان سرابه
فهمیدم کبابی آثاره ثوابه
به محتاج فقط بگم که بازار خرابه
فهمیدم گناه میتونه یکی دوروزه عادی شه
حتی معنوی ترینا تو یک لحظه مادی شه
یادگرفتم که تخریب کنم ، تا یه معروف دیدم بگم ولش کن شاخ میشه
یادگرفتم که از همه دورم آتو جمع کنم تبدیل به اسلحه کنم
درد دلارو بشنومو وقت دعوا همون درد دلاشونو مسخره کنم
تو دل یک شهر پر از فازهای منفی راه های مخفی
پُره خطر مارهای افعی
ایستادی تو چهار راه تردید ، درگیری
که سکوت کنم و مظلوم تر شم اجازه بدم همه از روم رد شن
یا بشم یه نامرد که با طبیعت خودشو وقف داد با مرگ آدمیت
نگو مسئله رو واکنش باز
خب مسلمه هر کنشی واکنش داشت
رود بودم سد شدم
روز بودم شب شدم
خوب بودم رد شدم
و بد شدم
نسل به نسل خون به خون
این بین ما میچرخه اینو خوب بدون
ما مثل دومینو بهم ضربه میزنیم
تو به من من به اون اون به اون
مگه خودم خیر دیدم
جواب خودمو خیر میدم
اونکه داشت میدید که دارم از بین میرم
پیک میزد بعد مزه میل میکرد
هی ایزد ، خودت شاهدمی
حس میکنم دارم میرم تو یه چاه عمیق
قبول کن دفاع تو این مورد وارده
منم بد نبودم ولی خودت یادته اونروزی رو که وایساده بودم تو صف کُپُن
دیدم یارو پشت بنز خَف ِ کُپُل
نشسته بود یه قول بیریخت که از سر تا پاش فقط داشت پول میریخت
تو اون لحظه حس کردم که روز مردنمه
دیدم اونکه کنارشه دوست دخترمه
منو دید ولی من غریبه بودم
با همون مانتو که من خریده بودم
اینهمه تو عشق دادی اونم پاداشت
رفت با همونی که آویزون از باباشه
یه اعتصاب نهار یه اعتراض مامان ینی بنز دمه دره یه پاپیونم بالاش
لفظ میاد که روش حساب کنن
میگه میخوام به اموال پدر اضاف کنم
خیلی خودساختس همون بنزم از باباش خرید از دم قسط ماهی هزار تومن
ولی ، من قرض کردم تا برات خرج کردم
من کف خیابونو برات فرش کردم
من واسه ی داشتن تو نذر کردم
من ، تورو یه فرشته فرض کردم
من با تنهایی ، تو با تنهایی که تورو ولت میکنن تو اوج تنهایی
تو اون شهر پُر نقاب
تو با اون بخواب
من با قرص خواب
اگه بپرسم اون کیه که باهاشی بهم میگی با لبخند بابا اونکه داداشیمه
هه ، همون داداشیا دوشیدنت
لباسو کندن و تورو پوشیدنت
گفتم تو خراب میشی اونو آباد میکنی
تو که عروس نمیشی اونو داماد میکنی
ای.. تو که حرفات تا این روز دروغه
یه تو زردی که حتی نیمروت دو روئه
گفتی برمیگرده بازم خامش میکنم
گفتی ببخشید ، حله خواهش میکنم
بعد شیش سال درای دلت باز شدن
واسه خودم اومدی یا چونکه یاس شدم
یاسو نگه دار فقط واسه رپ
اون به کنار در اصل من یاسرم
اونکه واسه اسمش ریاضت کشیده
حق بده پشت میز ریاست بشینه
دارم عقده هامو در میارم ، از دلم
سرتو درد میارم ، معذرت
تو شاد باش من که نبودم داش
تو این آهنگ تو سنگ صبورم باش
البته اینم یه حرف جالبه
که ما تموم حرفامون حق به جانبه
هه ، ما از خوبیامون دم زدیم وگرنه
منم به خیلیا کم بدی نکردم
پول ، دختر ، موقعیتم
خدایی بد نبوده عمق نیتم
ولی بذار بد و بیراه هارو حوالم کنن
بلکه خالی شن و منو حلالم کنن
منم یاد گرفتم اینارو از اجتمامون
و توجیح نداره کارم اشتباه بود
اگه درد دارم بوده حقم..ون لقم
یه حساب کتابی بوده که مونده از قبل
بگذریم اینم با یه دید روتین
بشنو ، بگو بسه بس که دیکته خوندی
تو هم اگه زندگی مارو دیده بودی
تو صدتا ترک سر تا پای مارو مینمودی
ولی واسه من رپ یعنی داستان
از اونکه زخم خورد ولی باز واستاد
آره ، رپ یعنی آرمان
از زیرزمین پرواز به آسمان

 

[ یکشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۲۵ ] [ 2:10 ] [ احسان ]

از شبلی پرسیدند: استاد تو در طریقت چه كسی بود؟

او پاسخ داد: یك سگ! روزی سگی را دیدم كه

در كنار رودخانه ای ایستاده بود و از شدت

تشنگی در حال مرگ بود. هربار كه سگ خم میشد

تا از آب رودخانه بنوشد، تصویر خود را در آب می دید و می ترسید

زیرا تصور میكرد سگ دیگری نیز در رودخانه است.

در نهایت پس از مدتی طولانی سگ ترس خود را كنار گذاشت

و به درون رودخانه پرید.

با پریدن سگ در رودخانه تصویر او در آب نیز ناپدید شد،

به این ترتیب سگ متوجه شد آنچه

باعث ترس او شده، خودش بوده است.

در واقع مانع میان او و آنچه به دنبالش بود

به این شكل از میان رفت.

من نیز وقتی به درون خود فرو رفتم متوجه شدم

مانع من و انچه در جستجویش می باشم خودم هستم..

 

 
[ شنبه ۱۳۹۴/۰۵/۲۴ ] [ 23:23 ] [ احسان ]
هیچ هم برای خودش عالمی دارد

وقتی “همه” هایت هیچ میشوند

آن وقت “هیچ” برایت یک دنیاست

[ شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۹ ] [ 22:9 ] [ احسان ]
هــــــــــوا بـــارانـی اســتــــ

ولــی شـیشـــه 

چــــرا بـخـــار نــمیگیـــــری؟

نتــــــرس, رفـــتـــ .

دیــــگــر اسمـــــش را نمــــینـویســـــم...!!!

 

 

 

 

ولی دروغ چرا مینویسم 

[ پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۴ ] [ 17:40 ] [ احسان ]
سـکـــــــه ی زنـدگـیم

شـیـــــــر نـدارد

امــــــــا

هـمـیـن خـطـی

کـه مـــــــرا بـه تــــــو

وصـــــــــــــــــل

نـگـه مـی دارد را

دوســـــــت دارمـــ ..

[ پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۶ ] [ 12:42 ] [ احسان ]
زمان «خط» است نه «دایره» و زمان رفته دیگر باز نمی گردد...

چه ایده بدی بوده،دایره ای ساختن ساعت. احساس میکنی همیشه فرصت تکرار هست:

قرار بوده ۸ صبح بیدار شوی و میبینی شده ۸ و ربع٫ میگویی: اشکال ندارد تا ۹ میخوابم بعد بیدار میشوم!

قرار بوده امشب ساعت ۹ یک ساعتی را صرف مطالعه کتاب کنی، می بینی کتاب نخوانده ۱۰ شده.

میگویی: اشکال ندارد. فردا شب ساعت ۹ میخوانم.

ساعت دروغ میگوید. زمان دور یک دایره نمی چرخد! زمان بر روی خطی مستقیم می دود. و هیچگاه، هیچگاه، هیچگاه باز نمیگردد.

ایده ساختن ساعت به شکل دایره، ایده جادوگری فریبکار بوده است! ساعت خوب، ساعت شنی است!

هر لحظه به تو یادآوری میکند که دانه ای که افتاد دیگر باز نمی گردد. اگر روزی خانه بزرگی داشته باشم،

به جای همه دکورها و مجسمه ها و ستونها، ساعت شنی بزرگی برای آن خواهم ساخت!

و میگویم در آن ساعت شنی،آنقدر شن بریزند که تخلیه اش به اندازه متوسط عمر یک انسان طول بکشد.

تا هر لحظه که روبرویش می ایستم به یاد بیاورم که زمان «خط» است نه «دایره» و زمان رفته دیگر باز نمی گردد.

[ پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۰۴ ] [ 20:29 ] [ احسان ]
جه متروکه شده وبلاگم

 

شده مثل دلم 

[ چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۱ ] [ 11:16 ] [ احسان ]
 

دلم گرفته این روزا

[ یکشنبه ۱۳۹۳/۰۷/۲۰ ] [ 10:44 ] [ احسان ]
میان

 

عاشق و معشوق

 

فرق بسیااااار است

[ شنبه ۱۳۹۳/۰۶/۲۲ ] [ 18:42 ] [ احسان ]
9 مرداد هم تموم شد و رفت

 

تولدم بود

 

یادش بخیر

 

 

 

 

 

[ سه شنبه ۱۳۹۳/۰۵/۱۴ ] [ 1:28 ] [ احسان ]
سلام سلام سلام

 

خوبید دوستان ؟

 

دیروز وبلاگم تولد 8 سالگیش بود

 

چه زود گذشت

[ یکشنبه ۱۳۹۳/۰۴/۱۵ ] [ 16:49 ] [ احسان ]
شانس یکبار در خونه آدم رو میزنه…

ولی بد شانسی دستش رو از رو زنگ ور نمیداره…

بدبختی هم که کلید داره هر وقت بخواد رسما میاد تو !

 

_______________________________

زمان گذشت بدون توجه به چیزهای کوچکی که کم هم نبودند

چیزهای کوچکی که حداقل می توانستند تحمل کردن زندگی را آسان تر کنند

گاهی فرصت نبود

گاهی حوصله

و من خیلی دیر این را فهمیدم

خیلی دیر

هر چند که شاید هنوز هم پشت این همه سیاهی

کسی ، چیزی پیدا شود که نام من را از یاد نبرده باشد

 

__________________________

بوســـه اسم است، چون عمومی است

فعل است، چون هم لازم است هم متعدی

حرف تعجب است، چون اگر ناگهانی باشد طرف مقابل را مات و مهبوت میکند

ضمیر است، چون از قید انسان خارج نیست

حرف ربط است، چون ۲ نفر را به هم متصل میکن !

 

_____________________________

 

این نوشته شعر نیست 

بسیار هم جدیست ...

آنان که بیشتر دوستشان داری

بیشتر دچار سوء تفاهم با توند

بی آنکه بخواهی و بدانی،

بیشتر می رنجانیشان

بیشتر می رنجانندت

بیشتر به یادشان هستی 

ولی ...

کمتر عشق می گیری 

کمتر عشق می گیرند !

چشم به هم می زنی و می بینی عزیزترین ها

با یک برداشت نادرست از هم

هر روز از هم دور و دور تر میشوند ...

غافل از اینکه بهترین روزهایشان

با قهر و دوری و نامهربانی می گذرد!

[ یکشنبه ۱۳۹۳/۰۴/۰۱ ] [ 17:25 ] [ احسان ]

ما مبتلاییم


یکی به درد 

             یکی به حرف

                             یکی به عشق

                                              یکی به چشم...!


و دیگری به رقص نرم خاطرات،پیش چشم...!





[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۰ ] [ 20:33 ] [ احسان ]
آب و هوای دلم آنقدر بارانیست

که رخت های دلتنگی ام را

مجالی برای خشک شدن نیست

اینگونه است که دلم برایت همیشه تنگ است . . .


_____________________________________


خیابانهای تنهایی دلی ولگرد میخواهد  

و آوازم بدون تو سکوتی سرد میخواهد

برایت مرده بودم تا برایم تب کند قلبت 

ولی حتی نپرسیدی دلت همدرد میخواهد ؟

________________________________

دوری از این دیده ، اما باز یادت میکنم 

حرمت این آشنایی فرش راهت میکنم

در فراقت ، غم حصار خنده هایم را شکست 

باز هم از انتهای دل صدایت میکنم . . .


[ جمعه ۱۳۹۲/۱۰/۰۶ ] [ 12:3 ] [ احسان ]

سربازي پس از جنگ ويتنام مي خواست که به خانه بر گردد


سرباز قبل از اينکه به خانه برسد،از نيويورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:«پدر ومادر عزيزم ،جنگ تمام شده ومن مي خواهم به خانه بازگردم،ولي خواهشي از شما دارم.رفيقي دارم که مي خواهم او را با خود به خانه بياورم.» 

پدر ومادر او در پاسخ گفتند:«ما با کمال ميل مشتاقيم که او را ببينيم»

پسر ادامه داد :«ولي موضوعي است که بايد در مورد او بدانيد، 

او در جنگ به شدت آسيب ديده ودر اثر برخورد به مين يک دست و يک پاي خود را از دست داده است وجايي برايه رفتن ندارد و من مي خواهم که اجازه دهيد او با ما زندگي کند

پدر گفت :«پسر عزيزم،متأسفم که اين مشکل براي دوست تو به وجود آمده است .ما کمک مي کنيم تا او جايي براي زندگي  در شهر پيدا کند

پسر گفت : «نه من مي خواهم که او در منزل ما زندگي کند

آنها در جواب گفتند:«نه، فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسوول زندگي خودمان هستيم و اجازه نمي دهيم او آرامش زندگي ما را بر هم بزند بهتر است به خانه برگردي و او را فراموش کني.»

در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او ديگر چيزي نشنيدند

چند روز بعد پليس نيويورک به خانواده ي پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ي سقوط از يک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشي هستند

پدر ومادر او آشفته به طرف نيويورک پرواز کردندو براي شناسايي جسد پسرشان به پزشک قانوني مراجعه کردند.

باديدن جسد،قلب پدرو مادر از حرکت ايستاد.

پسر آنها يک دست و يک پا داشت.


[ یکشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۴ ] [ 1:39 ] [ احسان ]

يه روز يه گاو پاش ميشکنه ديگه نمي تونه بلند شه ، 

کشاورز دامپزشک مياره . 

دامپزشک ميگه:

" اگه تا 3 روز گاو نتونه رو پاش وايسته گاو رو بکشيد "

گوسفند اينو ميشنوه و ميره پيش گاو ميگه:

"بلند شو بلند شو"

گاو هيچ حرکتي نميکنه...

روز دوم باز دوباره گوسفند بدو بدو ميره پيش گاو ميگه:

" بلند شو بلند شو رو پات بايست"

بازگاو هر کاري ميکنه نميتونه وايسته رو پاش

روز سوم دوباره گوسفند ميره ميگه:

"سعي کن پاشي وگرنه امروز تموم بشه و نتوني رو پات وايسي 

دامپزشک گفته بايد کشته شي "


گاو با هزار زور پا ميشه..

صبح روزبعد کشاورز ميره در طويله و ميبينه گاو رو پاش وايساده 

از خوشحالي بر ميگرده ميگه:


" گاو رو پاش وايساده ! جشن ميگيريم


       گوسفند رو قربوني كنيد... "


[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۳۰ ] [ 1:33 ] [ احسان ]

لمسِ تن تو

شهوت است و گناه

حتي اگر خدا عقدمان را ببندد

داغيِ لبت ، جهنم من است

حتي اگر فرشتگان سرود نيکبختي بخوانند

هم آغوشي با تو ، هم خوابگيِ چرک آلودي ست

حتي اگر خانه ي خدا خوابگاهمان باشد...


فرزندمان، حرام نطفه ترين کودک زمين است

حتي اگر تو مريم باشي و من روح القدس

خاتون من

حتي اگر هزار سال عاشق تو باشم ،

يک بوسه

يک نگاه حتي ـ حرامم باد

اگر تو عاشق من نباشي...


احمد شاملو


[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۳۰ ] [ 1:31 ] [ احسان ]

فقــــط کــــه زخم هــــا نيستنــــد...!

گاهــــي کســــي

چنــــان نــــرم بــــه تنــــت دســــت مي کشــــد

کــــه جايــــش تــــا ابــــد روي پوستــــت مي مانــــد...



******************************


چند وقتيست هر چه مي گردم

هيچ حرفي بهتر از سکوت پيدا نمي کنم

نگاهم اما

گاهي حرف مي زند گاهي فرياد مي کشد

و من هميشه به دنبال کسي مي گردم

که بفهمد يک نگاه خسته چه مي خواهد بگويد...


******************************


روز اول خيلي اتفاقي ديدمت

روز دوم الکي الکي چشمهام به چشمت افتاد

هفته بعد دزدکي بهت نگاه کردم

ماه بعد شانسي به دلم نشستي

و حالا . . .

سال هاست يواشکي دوستت دارم

اين يعني تنهايي .


******************************


نزديک يعني گرماي نفسش گونه ات را گرم کند ...

غير از اين يعني دور ...


******************************


بــعضــي وقــتـا يــه چــيـزايــــي رو نـبـايـــد کــــــامـل نـوشــت ...!

بـــايــد ، ادامــــه اش رو ســـــــــيـر گـــريـه کــرد ..



******************************


سکـــــوت ميکنم

بگذار حرفـــها آنقدر يکديگر را بزنند تا بميرن ..


[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۳۰ ] [ 1:21 ] [ احسان ]
هیچ انسانی دوست ندارد بمیرد، 
اما همه آنها دوست دارند به " بهشت " بروند...
اما ای انسانها... 
برای رفتن به " بهشت " ... اول باید مرد

[ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۰۶ ] [ 22:7 ] [ احسان ]

مرد از زن خيلي تنهاتره !

مرد لاک به ناخوناش نميزنه که هروقت دلش يه جوري شد
 
دستشو باز کنه و ناخوناشو نگاه کنه و
 
ته دلش از خودش خوشش بياد !

مرد موهاش بلند نيست
 
که توي بي کسي کوتاهش کنه و
 
اينجوري لج کنه با همه دنيا!

مرد نميتونه وقتي دلش گرفت
 
زنگ بزنه به دوستش و گريه کنه و خالي بشه!

مرد حتي درداشو اشک که نه،
 
يه اخمِ خشن ميکنه و ميچسبونه به پيشونيش!

يه وقتايي ، يه جاهايي،
 
به يه کسايي بايد گفت : “ميم … مثلِ مرد !”

[ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۰۱ ] [ 23:26 ] [ احسان ]

خدا و آرايشگر


مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت. در حال کار گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. 
وقتي به موضوع "خدا " رسيدند. آرايشگر گفت: من باور نمي کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟

 آرايشگر جواب داد: کافي است به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سرپرست پيدا مي شد؟ اگر خدا وجود مي داشت، نبايد درد و رنجي وجود داشته باشد. نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه مي دهد اين چيزها وجود داشته باشد.

 مشتري لحظه اي فکر کرد، اما جوابي نداد، چون نمي خواست جر و بحث کند. آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت. به محض اين که از آرايشگاه بيرون آمد، در خيابان مردي ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده. ظاهرش کثيف و ژوليده بود.

 مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت: مي داني چيست، به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند. آرايشگر با تعجب گفت: چرا چنين حرفي مي زني؟ من اين جا هستم، من آرايشگرم. من همين الان موهاي تو را کوتاه کردم.

مشتري با اعتراض گفت: نه! آرايشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هيچ کس مثل مردي که آن بيرون است، با موهاي بلند و کثيف و ريش بلند و اصلاح نکرده پيدا نمي شد.

آرايشگر جواب داد: نه بابا، آرايشگرها وجود دارند! موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نمي کنند.

مشتري تائيد کرد: دقيقاً ! نکته همين است. خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمي کنند و دنبالش نمي گردند. براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد

[ یکشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۰۳ ] [ 23:52 ] [ احسان ]
سلام بچه ها خوبين ؟

من مرداد ماه به دنيا اومدم كيا موافق هستن كه من اين خصوصيات و دارم ؟

بعضي از شما ها تا حدودي منو ميشناسيد . بهم ميگيد  مرسي


مشخصات کلی متولدین مردادماه:


پرمحبّت، متنفّر از دروغ، واقعا قدرتمند، ثابت قدم، عاشق شهرت، بسيار مغرور، سر حال و بشّاش، خودخواه و جاه طلب، بد پيله، خود بزرگ بين، مقتدر، مؤدّب، فعّال و کوشا، با ثبات و پايدار، قوي و با اراده، اهل معنويّات، خود نما، عاشق تعريف و تمجيد، با جرأت و شهامت، رهبر و فرمانروا، زود گول مي خورد، پر انرژي، بلند نظر، صدّيق و مهربان، سخاوتمند، وفادار، شجاع، علاقه مند به زندگي تجمّلي، لجوج، حساس، پر توقّع، پر تحمّل، دوستِ واقعي، يک پدر نمونه، بي ريا، رام شونده، داراي خشمي طوفاني، مدافع و پشتيبان اطرافيان، علاقه مند به موسيقي، بايد مورد ستايش قرار گيرد، کمي حسود، کار آمد، دست و دلباز و تا حدودي ولخرج، با گذشت ولي خودخواه، بدون کينه، فاقد بد ذاتي، خون گرم، ظريف کار، سريع الانتقال، خوش سيما و شکيل، هميشه تميز، يک دفعه و ناگهاني عصباني ميشود، بسيار مؤدب و مورد احترام مردم.

 

مردان مرداد:


يک شير ژيان و سرکش، يک عاشق پاکباز، يک دوست واقعي و يک پدر نمونه، بي عشق نمي‌تواند زندگي کند دل او از آئينه پاکتر و روشنتر است اما خشم او هم طوفاني هم سهمگين خواهد بود. اغلب آدمهاي کارآمدي هستند به نحوي که اغلب کارهاي منزل را شخصا و با مهارت تمام انجام مي‌دهند.

 

زنان مرداد:


باهوش، گرم و جذاب، شيک پوش، با شخصيت، خواهان تجمل، رياست طلب، دوستدار تعريف و تمجيد و کدبانو، در دوستان تاثير بسيار مطلوب بر جاي مي‌گذارد. مادري مهربان و صميمي که مي‌کوشد فرزندان خود را مستقل و داراي اعتماد به نفس بار بياورد.

 

 

افراد مشهور مرداد


محمود دولت‌آبادی (نویسنده ایرانی) ، علی حاتمی (كارگردان ایرانی) ، انوشیروان روحانی (آهنگساز ایرانی) ، عارف عارف‌كیا (خواننده ایرانی) ، شقایق فراهانی (بازیگر ایرانی) ، حسن جوهرچی (بازیگر ایرانی) ، داریوش فرضیایی"عمو پورنگ" (بازیگر ایرانی) ، منیرو روانی‌پور (نویسنده ایرانی) ، امین تارخ (بازیگر ایرانی) ، پوپك گلدره (بازیگر ایرانی) ، رضا صادقی (خواننده ایرانی) ، مهدی مهدوی كیا (فوتبالیست ایرانی) ، محمد خانی (استاد اینترنت)، داریوش ارجمند (بازیگر ایرانی) ، امین زندگانی (بازیگر ایرانی) ، آلدوس هاكسلی (نویسنده آمریكایی)، جورج والتر اسكات (نویسنده اسكاتلندی)، جان گالز ورثی (نویسنده آمریكایی)، جورج برنارد شاو (نویسنده انگلیسی)، دوروتی پاركر (نویسنده انگلیسی)، كارل گوستاو یونگ (روانشناس سوئیسی)، آلفرد هیچكاك (كارگردان انگلیسی)، موسیلینی (دیكتاتور ایتالیایی)، فیدل كاسترو (رهبر انقلابی كوبا)، ناپلئون بناپارت (پادشاه فرانسه) و لوسیل بال (كمدین آمریكایی)

 

birthdays.blogfa.com

[ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۸ ] [ 12:42 ] [ احسان ]



گلی تازه به دنیا آمد

خار خندید و به گل گفت سلام

و جوابی نشنید

خار رنجید ولی هیچ نگفت

ساعتی چند گذشت

گل چه زیبا شده بود

دست بی رحمی آمد نزدیک،گل سراسیمه ز وحشت افسرد

لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید

صبح فردا که رسید

خار با شبنمی از خواب پرید

گل صميمانه به او گفت سلام...

گل اگر خار نداشت،

دل اگر بي غم بود،

اگر از بهر كبوتر قفسي تنگ نبود،

زندگي،

عشق،

اسارت،

قهر و آشتي هم بي معنا بود...

[ یکشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۰ ] [ 23:39 ] [ احسان ]
شجاعت یعنی چه؟


یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان 

به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که ''شجاعت یعنی چه؟'' 

محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود : 

''شجاعت یعنی این'' و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته بود ! 

اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود 

و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند 

فکر میکنید اون دانش آموز چه کسی می تونست باشه؟ 

                                                             دکتر شریعتی


[ یکشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۰ ] [ 23:37 ] [ احسان ]
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

 
هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.

آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:

- بهلول، چه می سازی؟

بهلول با لحنی جدی گفت:

- بهشت می سازم.

همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:

- آن را می فروشی؟!

بهلول گفت:

- می فروشم.


- قیمت آن چند دینار است؟

- صد دینار.

زبیده خاتون گفت:

- من آن را می خرم.


بهلول صد دینار را گرفت و گفت:

- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.

بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:

- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.

وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.

صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:


- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.

بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:

- به تو نمی فروشم.

هارون گفت:

- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.

بهلول گفت:

- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.

هارون ناراحت شد و پرسید:

- چرا؟

بهلول گفت:

- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!

[ یکشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۰ ] [ 23:35 ] [ احسان ]
سلام دوستاي گل


دو روز بعد از تولدم با خانواده رفتيم خونه مادر بزرگم 


اون شب عمه ها و عموم هم اومده بودن ( جاتون خالي شلوغ پولوغ بود )


با معرفت ها ميخواستم من و بتركونند


واسم تولد گرفته بودن بدون اينكه من بدونم


دستشون درد نكنه واقعا


همينجوري مونده بودم فقط بهشون نگاه ميكردم 


هنگ بودم دونه دونه اومدن و كادوهاشون و دادن


جاتون خالي كيك و ميوه و چاي و رقص و همه چي ديگه....


واقعا" ديگه فكر ميكردم كه تنهاي تنهام و هيچكس به يادم نيست


ولي ديدم كه اشتباه ميكردم


از اون روز حالم بهتره


يكي از دوستام هم موقع تبريك تولد يه جمله ي باحالي بهم گفت 


برگشت گفت : سعي كنم توي سال جديد زندگيم 

شيوه زندگيم و عوض كنم اگه از اين موقعيتم راضي نيستم


ميخوام كه تلاشم و بكنم و به حرفش گوش بدم


واقعا الان خيلي خسته ام . ولي بايد تلاشم و بكنم


خيلي فشار ها رووم هست . مالي . روحي . خستگي جسمي . كار زياد


كلي جمع و جور كردم چك ماشين و پاس كنم 

و

حالا ماه ديگه حدود 700 بايد ماشين و بيمه كنم


كل حقوق ماه ديگه ام با اضاقه كاريم از الآن چاله اش كنده شده 

يعني از الآن صفرم

تازه ماه ديگه هم عروسي يكي از دوستامه بايد به فكر كادويي چيزي هم باشم ديگه


تا ميخوام تكون بخورم . 4 تا مشكل ميوفته جلو پام


سرتون و درد نميارم

فقط ميخواستم آپ اين دفعه هم يكم فرق داشته باشه با هميشه


هرجا هستين شاد و پيروز باشيد همتون

[ سه شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۱۵ ] [ 0:47 ] [ احسان ]
سلام سلام سلام


خوبيد دوستاي خوبم ؟


9 مرداد تولدمه


نه جشن ميگيرم و نه شيريني ميدم


نميدونم بايد خوشحال باشم يا ناراحت


فقط انقدري برام اهميت داشت كه بيام و با خبر كنم شما ها رو


هرجا هستين هميشه شاد باشيد


_____________________


سلام به اوني كه خيلي وقته تنهام گذاشته و الآن امده تبريك گفته .بيا توي ادامه مطلب بخون 


رمزش 4 رقم آخر شماره تلفن خونتون ه


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۶ ] [ 23:11 ] [ احسان ]
ﺳﻼﻣﺘﯿﻪ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺩﻋﻮﺍ ﺯﺩ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﺷﻮ ﺷﮑﻮﻧﺪ، ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺟﺎﯼ
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻗﻬﺮ ﮐﻨﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻋﺎﺷﻘﺶ ﺷﺪ ﻭ ﻭﺍﺳﺶ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩ
ﺳﻼﻣﺘﯿﻪ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﻝ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮﻭ ﺑﺮﺩ ﻭ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻓﺖ ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﻧﺒﺎﻟﺸﻪ
ﺳﻼﻣﺘﯿﻪ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺑﺎ 5 ﻧﻔﺮﻩ ﻭ ﻫﺮ ﭘﻨﺞ ﻧﻔﺮ ﻭﺍﺳﺶ ﻣﯿﻤﯿﺮﻥ !
ﺳﻼﻣﺘﯿﻪ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﻫﺮﭼﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯿﮕﻪ ﻋﺰﯾﺰ ﺗﺮ ﻣﯿﺸﻪ !
ﻭ ﺧﺎﮎ ﺗﻮ ﺳــَـﺮ ﻣﻦ ﻭ ﺍﻣﺜﺎﻝ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ
ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﻣﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﯾﻢ،ﺁﺧﺮﺷﻢ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻓﺖ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ

***
ﺩﻡ ﺍﻭﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺪﺭ ﭘﺴﺮﺍﯼ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﮔﺮﻡ......
ﮐﻪ ﻧﻪ ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻧﻪ اینترنت ﻧﻪ ﻫﯿﭽﯿﻪ ﺩﯾﮕﻪ
ﺗﻨﻬﺎ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﯼ ﺍﺭﺗﺒﺎﻃﺸﻮﻥ ﯾﻪ ﺗﻠﻔﻦ ﮐﺎﺭﺗﯽ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﺎﻻ ﮐﻪ ﺑﺠﺎﯼ ﺩﺍﺩﻧﻪ ۱۰۰ﺗﺎ ﺧﻄﻪ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭﯼ تلفنه ﺧﻮﻧﺮﻭ ﻣﯿﺪﺍﺩﻥ ﻭ
ﺍﻧﻘﺪ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﺩﻥ ﺗﺎ ﻋﺸﻘﺸﻮﻥ ﮔﻮﺷﯿﻮ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻩ
ﺩﻣﺸﻮﻥ ﮔﺮﻡ ﮐﻪ ﻣﺒﺪﺍ ﻗﺮﺍﺭﺍﺷﻮﻥ ﺩﻡ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻘﺼﺪﺵ ﺧﻮﻧﻪ

ﺩﻡ ﺩﺧﺪﺭﺍﺵ ﮔﺮﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺍﭘﻞ ﻣﺎﻧﺘﻮ ﻭ ﺍﺑﺮﻭﻫﺎﯼ ﻣﻮﮐﺘﻮ ﻧﺎﺧﻨﺎﯼ ﺍﺯ ﺗﻪ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻣﯿﺮﻓﺘﻦ ﺳﺮ ﻗﺮﺍﺭ
ﺩﻡ ﭘﺴﺮﺍﺵ ﮔﺮﻡ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﻭﺍﺳﻪ ﻋﺸﻘﺸﻮﻥ ﺍﺯ ﭼﯿﭙﺲ ﻭ ﻟﻮﺍﺷﮏ ﻭ ﺑﺎﻗﺎﻟﯽ ﮐﻢ ﻧﻤﯿﺬﺍﺷﺘﻨﺪ
ﺩﻣﺸﻮﻥ ﮔﺮﻡ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺍﻭﺝ ﺩﻋﻮﺍ ﺑﺎ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﯾﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﯼ ﻋﺎﺷﻘﻮﻧﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺁﺷﺘﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ

ﻭ ﺁﺧﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻣﺸــــــــــــوﻥ ﮔﺮﻡ ﮐﻪ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩﻥ ﻭ ﺗﮏ ﭘﺮ ﺑﻮﺩﻥ

***

دلم برای کسی تنگ است که گمان میکردم

می آید

می ماند

و به تنهاییم پایان میدهد!

آمد

رفت

و به زندگی ام پایان داد…

***
خیلی دوست دارم بدونم!!
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی
آنگاه که حتی گوشت رامیبندی تاصدای خردشدن غرورش را نشنوی…
آنگاه که خدارا میبینی و بنده ی خدارا نادیده میگیری
میخواهم بدانم
دستانت را به سوی کدام آسمان دراز میکنی
تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟!!

***


متنفرم از خودم... ، که همیشه نگران کسانی میشوم
که اگر بمیرم هم ، به چهلمَم نخواهند رسید...‬

***



[ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۴ ] [ 23:31 ] [ احسان ]
سلام دوستاي خوبم


امروز تولد وبلاگم بود


يه حسي ار صبح داره بهم ميگه كه چه قدر خوب ميشد كه همه تاريخ تولدم رو يادشون ميرفت

آخه ميدونيد چرا ؟

چون اينجوري ديگه معلوم نميشد كه چه كسي به يادم هست و چه كسي به يادم نيست

همه مثل هم ميشدن و فرقي بينشون احساس نميكردم

آخه ما آدم ها هميشه از بعضي كسا توقع بيشتري داريم

اونجوري ديگه از كسي توقعي نداشتم چون همه مثل هم بودن

نميدونم چرا اين چيزا رو دارم مينويسم

ولي ديگه حتي از گفتن : خسته شدم و تنهايي و اين جور چيزها هم ديگه .........

ديگه حتي دلم نميخواد اين چيزا رو بگم 

حس حركت ندارم ................

ببخشيد سر شما ها رو هم درد اوردم 

ديگه همين وبلاگه مونده كه بتونم باهاش درد و دل كنم ديگه ببخشيد ........

[ جمعه ۱۳۹۲/۰۴/۱۴ ] [ 23:40 ] [ احسان ]
سلام سلام سلام

خوبيد بچه ها 

دوستاي گلم 7 روز ديگه تولد وبلاگم ه   1385/04/14  ساعت15:56 

الآن رفتم يه سر به آرشيو وبم زدم و مطالب روزهاي اولم و خوندم

حالم گرفته شد اون موقع تنها بودم و الآن هم بدتر از اون موقع

نميدونم چرا زندگيم اينجوري تلسم شده

هرچي فكر ميكنم كار اشتباهي هم  نكردم كه

ولي چي بگم والا

اصلا" بي خيال هفته ديگه  تولد وبم هست بايد خوشحال باشم

البته اين خوشحالي زوركي ه ديگه ميخوام خودم و سرگرم كرده باشم فقط همين

يه هفته جلوتر اطلاع رساني كردم كه نگيد خبر ندادي هاا كادو فراموش نشه ( چشمك)

همه شما دوستاي خوب و دوست دارم 

به اميد روزهاي بهتر

هميشه شاد باشيد

[ جمعه ۱۳۹۲/۰۴/۰۷ ] [ 23:53 ] [ احسان ]
          مطالب قديمي‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

احسان سلام میکنه به کسایی که به این وبلاگ میان و با حضورشون و دیدن حرفهای خوشگلشون خوشحال میشه
امکانات وب